• چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ -
  • 21/08/2019

گفت‌وگویی متفاوت با «مهران عالم زاده» شهردار کرمان، دربارۀ کار و زندگی و شهر؛

برخی فکر می‌کنند شهردار باید گنج پیدا کند!

این‌که شهردار به یک مدیر میدانی تبدیل شود و از مناطق مختلف بازدید کند، خوب است، اما از نظر من، شهردار بیشتر باید یک مدیر فکری باشد و نیروهای دیگر در میدان کار کنند. من به پروژه‌های شخصی خودم هم هر روز سر نمی‌زنم و ممکن است ماهانه و یا 15روز یک‌بار سربزنم؛ در شهرداری هم سعی می‌کنم وقتم را صرف بالا بردن بهره‌وری کلِ سیستم کنم.

 محمدرضا احمدی: ساعت 9:20 دقیقۀ شب، با شهردار کرمان در خانۀ او قرار مصاحبه داشتم. به اتفاق همکارم هادی جلال‌پور؛ عکاس، سر وقت رسیدیم. آقای شهردار با روی باز، ما را پذیرفت. گفت‌و‌گوی صمیمی ما با «سیدمهران عالم‌زاده»، در حضور همسرش، خانم «لادن تاج‌الدینی»، و دخترش «مهراوه»، آن‌قدر شیرین و جذاب بود که گذشت زمان را فراموش کردیم. وقتی گفت‌و‌گو تمام شد و چند عکس یادگاری از شهردار و همسر و دخترش گرفتیم، ساعت از 12 شب گذشته بود. در این گفت‌و‌گو، علاوه بر مسایل کلان مربوط به شهر و شهرداری ، به زوایای مختلف زندگی شهردار کرمان نیز پرداخته‌ایم؛ به زندگی شهردار جوان شهر کرمان که همواره می‌گوید: «توکلم به خدا و امیدم به انصاف همشهریان است».

از محله کودکی‌تان بگویید.
در خیابان شهدا (زریسف)، در کوچه آتشکده و پس از آن ابتدای خیابان شهدا، کنار نمایندگی ایران‌خودرو زندگی می‌کردیم. البته زیاد جابه‌جا شدیم.

 تصویری که از کرمان دوران کودکی در ذهن دارید...
کودکی بیشتر شبیه یک چرخ خشت‌و‌گلی است. من اهل دوچرخه‌سواری بودم و معمولاً با دوچرخه به مدرسه می‌رفتم. متولد 1354 هستم و آنچه در ذهن من باقی مانده، زلزلۀ سال 1360 و ایام پس از زلزله است.

 شخصیت محبوب دوران کودکی و بعد هم نوجوانی برایتان چه کسی بود؟ در خانواده یا دنیای پیرامون.
در دوران نوجوانی، شخصیت «ترمیناتور» برای من خیلی جالب بود و تمام قسمت‌های «ترمیناتور» را دنبال می‌کردم. در شخصیت‌های کارتونی هم، «سباستین» را در کارتن «بل و سباستین» دوست داشتم.

 وضعیت درس و مشق‌تان در دبستان و دبیرستان چطور بود؟ درس‌خوان بودید یا تنبل؟ منظم بودید یا بی‌نظم؟
در دبستان، دانش‌آموز درس‌خوانی بودم و معمولاً جزو بچه‌های اول تا سوم کلاس بودم. بچۀ منظمی هم بودم، تا جایی که وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم، اول مشق‌هایم را می‌نوشتم و بعد می‌رفتم سراغ بازی. برخی هم مثل همسر من، اول می‌رفتند سراغ بازی و آخر شب به یاد مشق‌ها می‌افتادند! (شهردار و همسرش می‌خندند.)

 پس طبیعتاً نباید در مدرسه کتک خورده باشید! خاطره شیرین یا تلخی از دوران مدرسه به یاد دارید؟
یادم نمی‌آید در مدرسه کتک خورده باشم؛ اگر هم بوده، این‌قدر کم‌رنگ بوده که اصلاً چیزی در ذهنم نیست.
اما درخصوص خاطره شیرین و تلخ از دوران مدرسه؛ آنچه از ایام شادی در ذهن من مانده، جشن‌های ایام دهه فجر بود. یک خاطرۀ تلخ هم که در ذهنم مانده؛ معلم به هم‌کلاسی‌ام که جلوی من نشسته بود، سیلی محکمی زد طوری‌که از روی صندلی به زمین افتاد. این اتفاق به‌عنوان یک خاطرۀ تلخ، همیشه در ذهن من باقی مانده است. البته به نظر من، کاری هم نکرده بود که مستحق چنین برخوردی باشد. این رفتارِ بسیار بدِ معلم و مظلومیت دوستم، هم‌چنان در ذهن من باقی است.

 در چه دورانی بود؟
در دوران دبیرستان بود.

 شما چند خواهر و برادر هستید؟
یک خواهر بزرگ‌تر از خودم دارم و پس از من هم، یک خواهر و سه برادر.

 در خانواده هم بچۀ آرامی بودید؟
نه، چون تعداد بچه‌ها در خانه زیاد بود، کلاً کمی شلوغ بودم.

 بازی‌های کودکی‌تان چه بود؟
هفت‌سنگ، شش‌خانه، وسط‌گوسه‌ای و زو. فوتبال هم که به‌طور عمومی بازی می‌کردم، اما هیچ‌وقت ورزشی را به‌صورت حرفه‌ای دنبال نکردم. بیشتر دنبال درس بودم؛ البته بچه‌های درس‌خوان هم بودند که ورزش را حرفه‌ای دنبال می‌کردند.

 درباره دانشگاه بگویید؛ چه رشته‌ای خواندید؟ و چرا این رشته؟
از دانشگاه خاطرات خوبی دارم. من در دانشگاه یزد تحصیل کردم؛ دانشکده معماری. دانشگاه در بافت تاریخی یزد بود. محیط دانشکده هم بسیار جالب بود. چون دانشکده بیشتر به خانه شبیه بود، بچه‌ها به‌جای خوابگاه معمولاً سعی می‌کردند در محیط دانشگاه بمانند. چون رشتۀ معماری یک رشتۀ عملی بود، بچه‌ها ارتباط بیشتری با هم داشتند و یک محیط صمیمی، دوستانه و سالم وجود داشت. بچه‌ها در دانشگاه با هم کار می‌کردند و خیلی محیط خوبی بود. سفرهای دانشجویی زیادی هم می‌رفتیم و تقریباً تمام ایران را در دوران دانشگاه گشتیم و تمام جلوه‌های طبیعی و تاریخی کشور را در سفرهای دانشجویی بازدید کردیم.
بین رشتۀ عمران و معماری دچار تردید بودم و چون نمی‌دانستم تفاوت عمران و معماری در چه حد است، با یکی از اقوام به نام آقای مهندس مرادی، که یکی از مهندسان عمران خیلی‌خوب است، مشورت کردم. آثاری از دانشجوهای معماری در حوزۀ طراحی و نقاشی به من نشان داد و تفاوت‌های معماری و عمران را برای من تبیین کرد که متوجه شدم به کار هنریِ معماری بیشتر علاقه‌مندم؛ به همین دلیل مصمم شدم رشتۀ معماری را ادامه دهم. برای تحصیل در این رشته، باید یک آزمون تخصصی هم می‌دادم که خوش‌بختانه در همان سال آزمون تخصصی حذف شد؛ چون اگر قرار بود آزمون طراحی بدهم، از این نظر ضعیف بودم و شاید موجب می‌شد که نتوانم این رشته را ادامه دهم. هم‌چنین، چون این رشته به‌طور پیوسته تا فوق‌لیسانس ادامه داشت، تعداد زیادی از دانش‌آموزان ریاضی به این سمت رفتند و عملاً افرادی هم که قبول شدند، رتبه‌های بالای ریاضی بودند؛ رتبۀ من هم 595 بود که توانستم در منطقه دو قبول شوم.

 از خاطرات خاص دوران دانشجویی بگویید.
مهم‌ترین خاطرۀ من در دوران دانشجویی، آشنایی با همسرم است. ایشان دختر خانم حسینی‌نژاد هستند که در آن‌زمان رییس کتابخانۀ ملی بودند. افرادی که از کرمان در دانشکدۀ معماری یزد قبول شده بودند، من، خانم تاج‌الدینی و آقای مهندس داوری بودیم که آقای داوری به این دلیل که فرزند شهید بود، انتقالی گرفت و برای ادامۀ تحصیل به دانشگاه شهید بهشتی رفت و من و خانم تاج‌الدینی، تنها کرمانی‌های دانشکده معماری یزد بودیم که معمولاً با یک اتوبوس به یزد می‌رفتیم. ضمن این‌که در آن زمان فضا به‌گونه‌ای بود که ترجیح می‌دادند یک آشنا در اتوبوس حضور داشته باشد. برخی پروژه‌ها را هم در ایام بین دانشگاه باید در کرمان کار می‌کردیم که معمولاً با هم پروژه می‌گرفتیم و همسرم اصرار داشت با من پروژه بگیرد. (شهردار و همسرش می‌خندند.)
وقتی قرار بود پروژه کار کنیم، نمی‌توانستیم به خانۀ هم برویم؛ بنابراین، خانم حسینی‌نژاد، سالن کتابخانۀ ملی را در اختیار ما می‌گذاشت تا پروژه‌ها را انجام دهیم. همین ارتباط‌ها و کارهای دانشجویی مشترک، موجب علاقه‌مندی شد و درنهایت به خواستگاری رفتیم، در سن 20سالگی عقد کردیم و در سن 22سالگی هم جشن ازدواج را برگزار کردیم.
وقتی درس تمام شد و از یزد به کرمان آمدیم، دورانی بود که باید پایان‌نامه ارایه می‌کردیم. چون قرار بود همسرم در دانشگاه آزاد مشغول به‌کار شود، اول پایان‌نامه همسرم را تمام کردیم. حدود چهارماه به پایان سال باقی مانده بود که اعلام کردند خرید خدمت سربازی از سال آینده لغو خواهد شد؛ بنابراین، مجبور شدم با سرعت کارهای پایان‌نامه خودم را نیز انجام دهم؛ چون اگر به سال بعد موکول می‌شد، باید به خدمت سربازی می‌رفتم؛ به همین دلیل به سرعت پایان‌نامۀ خودم را هم آماده  و ارایه کردم و علی‌رغم این‌که با عجله کار کرده بودم، نمرۀ 16 گرفتم.
بعد از آن، به‌دنبال خرید خدمت رفتم که چون متأهل بودم، نصف قیمت محاسبه می‌شد. هزینۀ آموزشی را هم کم کردند و در اسفندماه کارهای خرید خدمت را انجام دادم.
دوران دانشگاه خیلی دوران خوبی بود. کارهای دانشجویی را با همسرم مشترک انجام می‌دادیم و همواره سعی کردیم روی پای خود بایستیم. با همسرم در یزد دوران خوبی داشتیم و در شروع زندگی، همه‌چیز رضایت‌بخش بود.

 به کدام هنرها بیشتر علاقه دارید؟ اهل سینما رفتن هستید؟ تئاتر دیدن چطور؟ کنسرت موسیقی؟
بیشتر به موسیقی علاقه دارم، اهل سینما رفتن هم هستم و تئاتر دیدن هم به‌ویژه اگر کمدی باشد، دوست دارم. به کنسرت موسیقی، به‌خصوص موسیقی پاپ بیشتر علاقه دارم.

 این روزها سینما هم رفته‌اید؟
ازسوی فرهنگ و ارشاد اسلامی دعوت شدیم و فیلم «تنگۀ ابوقریب» را دیدیم. آخرین تئاتر هم، اجرای نمایشی از دکتر آقاعباسی بود و در فرهنگ‌سرای کوثر هم نمایش آقای ارمز را دیدم. 

 خواننده مورد علاقه‌تان کیست؟ و بازیگر مورد علاقه‌تان؟
تعدادی از خواننده‌های پاپ را دوست دارم و هم‌چنین خواننده‌های قدیمی. (می‌خندد.)
بازیگر مورد علاقه هم... (همسر شهردار می‌گوید: «ایشان مگر اصلاً وقت می‌کنند فیلم ببینند که بازیگری مورد علاقه‌شان باشد!» شهردار می‌گوید: «چون بازیگر خانم است، بهتر است اسمش را نبرم!» و می‌خندند.)

 آخرین کتابی که خوانده‌اید؟
آخرین کتابی که خواندم، قانون و مقررات شهرداری‌ها بوده است. (می‌خندد.)
بیشتر به کتاب‌های شعر علاقه دارم، اما متأسفانه کمتر فرصت کتاب‌خواندن دارم. البته، خیلی آدم کتاب‌خوانی نبوده‌ام که این نقطه‌ضعف من محسوب می‌شود.

 اگر در یک جزیره برای مدتی تنها باشید، ترجیح می‌دهید کدام سه وسیله همراه‌تان باشد؟ و کدام سه کتاب؟
وسیله که ترجیح می‌دهم حتماً گوشی موبایل همراهم باشم؛ چون شدیداً به گوشی‌ام وابسته‌ام. وسیلۀ بعدی، چون جزیره است، یک رنجرور قدیمی دارم که ترجیح می‌دهم ماشینم هم همراهم باشد. (همسر شهردار می‌خندد و می‌گوید: اوه! چه چیزهایی باکلاسی همراه خودت برمی‌داری؟! منظورشان قاشقی، چنگالی...!)
(شهردار می‌خندد.) اما وسیلۀ سوم، سازی هم که ندارم... (همسر شهردار می‌گوید: «خانواده‌ات را هم همراهت ببر.») عذرخواهی می‌کنم، خانواده وسیله محسوب نمی‌شود، نمی‌توانم با خودم ببرم! (می‌خندد.) (همسر شهردار می‌گوید: «امکان دارد هوای جزیره سرد باشد؛ لباس گرم هم همراه خودت بردار!» و می‌خندند.)
کتاب هم، ترجیح می‌دهم حتماً یک دیوان حافظ و یک رمان همراه داشته باشم؛ ضمن این‌که علاقه دارم تاریخ ایران را هم دوباره مرور کنم.

 اگر موافقید، همه شغل‌هایی را که قبل از شهرداری داشته‌اید، مرور کنیم.
وقتی به کرمان آمدیم، در دفتر فنی اداره‌کل فرهنگ و ارشاد اسلامی به‌عنوان کارشناس مشغول به‌کار شدم.

 چه سالی بود؟
سال 1377. یک‌روز آقای جعفری، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی، من را صدا کرد و گفت: «من تو را پیدا کردم.» گفتم: «پیدا کردم، یعنی چی؟!» گفت: «می‌خواهیم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان کرمان را راه‌اندازی کنیم؛ تو را به‌عنوان رییس اداره در نظر گرفتم.» گفتم: «اگرچه در اداره‌کل مشغول به‌کار هستم، اما با تمام زوایای کار آشنا نیستم.» گفت: «نگران نباش، کارشناس‌های خوبی در اختیارت می‌گذارم تا مشکلی نداشته باشی.»
به هر حال، اداره ارشاد شهرستان را راه‌اندازی کردیم و سال بعد هم سرپرستی کتابخانه ملی را برعهده گرفتم.
اوایل سال 78 در جلسه‌ای که برای راه‌اندازی شرکت تعاونی مسکن تشکیل شده بود، علی‌رغم این‌که من در جلسه حضور نداشتم، آقای جعفری، مدیرکل ارشاد، نام مرا مطرح کرده بود و در رأی‌گیری هم به‌عنوان عضو هیأت‌مدیره انتخابم کردند. جالب این‌جاست که دوسه نفر مهندس دیگر هم در اداره ارشاد حضور داشتند، اما نمی‌دانم آقای جعفری چه چیزی در من دیده بود که مرا انتخاب کرد. پس از تشکیل هیأت‌مدیره هم، چون تنها مهندس عضو هیأت‌مدیره بودم، به‌عنوان مدیرعامل انتخاب شدم.
پس از انتخابات، دوسه پروژه را هم‌زمان با فعالیت‌های اداری شروع کردیم و ابتدا یک پروژۀ 24واحدی در شهرک مطهری ساختیم. برای ساخت این پروژه 100 نفر ثبت‌نام کردند. مقرر شد هر نفر یک میلیون تومان پرداخت کند؛ به همین دلیل تعداد به 24 نفر کاهش پیدا کرد. از اداره مسکن و شهرسازی زمین گرفتیم، شروع به ساخت‌و‌ساز کردیم و 24 واحد را تحویل دادیم. پس از آن، همه علاقه‌مند شدند؛ بنابراین، پروژه بعدی را در محمدآباد با 144 واحد ساختیم. ساخت این پروژه حدوداً به 60درصد رسیده بود که دولت تغییر کرد و مدیرکل عوض شد. 
در اداره‌کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، مشاور فنی مدیرکل و مدیرعامل شرکت تعاونی مسکن بودم. پس از تغییر مدیریت اداره‌کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، این ذهنیت ایجاد شد که افرادی که در شرکت تعاونی هستند، خورده‌اند و برده‌اند؛ بنابراین، شروع به سم‌پاشی دربارۀ شرکت تعاونی کردند. پس از آن، بازرسی اداره‌کل تعاون اسناد را رسیدگی کردند و دیدند در تعاونی مسکن اداره ارشاد هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ مشکلی ندارد.
علاوه بر پروژۀ قبلی، یک پروژۀ دیگر را نیز شروع کرده بودیم که حدود 150 نفر ثبت‌نام کرده بودند. وقتی تیم اداری عوض شد و این برخوردها صورت گرفت، 150 نفر به 48 نفر ریزش کرد که عمدتاً افرادی بودند که در فاز قبلی هم ثبت‌نام کرده بودند.
در ادامه، حقوقی را که اداره‌کل ارشاد بابت تعاونی به من می‌پرداخت، قطع کردند و طوری رفتار کردند که تعاونی شکست بخورد؛ اما من ایستادم تا پروژه تمام شود. بالاخره پروژه به آخر رسید، فاز دو را تحویل دادیم و فاز سه در مرحلۀ اسکلت بود که احساس کردم پروژه در مسیر خودش قرار دارد. از طرف دیگر، مدیرکل وقت ارشاد و برخی اطرافیانش با این ذهنیت که در تعاونی چه منافعی وجود دارد، خیلی فشار می‌آوردند که کار را در تعاونی ادامه ندهم. در همین ایام، دانشگاه علوم پزشکی هم در ابتدای شهرک شهید مطهری، پروژه‌ای داشت که سه‌سال بود شروع شده بود و تازه به مرحلۀ اسکلت رسیده بود. هیأت‌مدیره شرکت تعاونی مسکن دانشگاه علوم پزشکی، با آقای نوروزی مدیرکل تعاون مشورت کرده بودند که گفته بود اگر عالم‌زاده بیاید، می‌تواند به ساخت پروژه کمک کند. یادم نیست در آن دوران اداره‌کل ارشاد چقدر به من حقوق می‌داد، اما از اعضای هیأت‌مدیره تعاونی مسکن دانشگاه علوم پزشکی، حقوقی دوبرابر حقوق ارشاد درخواست کردم که چون همۀ آن‌ها عضو هیأت علمی دانشگاه بودند، انگار پیشنهاد من برایشان چندان رقمی نبود؛ بنابراین، به‌سرعت پذیرفتند.
پروژۀ ارشاد 5000 مترمربع بود، اما پروژۀ دانشگاه علوم پزشکی 50هزار مترمربع. به‌هرحال، کار پروژۀ دانشگاه علوم پزشکی را شروع کردم، اما عضو هیأت‌مدیرۀ تعاونی ارشاد باقی ماندم و هم‌چنان هم عضو هیأت‌مدیره هستم.
پروژۀ علوم پزشکی را طی سه‌سال از 25درصد به 95درصد رساندم، خیلی هم کار کردم و وقت گذاشتم که خوش‌بختانه پروژۀ خیلی‌خوبی شد. در ادامه، مقداری دچار اختلاف شدیم؛ مثلاً آن‌ها توقعاتی داشتند و من هم کار خودم را انجام می‌دادم؛ بنابراین، پروژه را به مراحل نهایی رساندم و دیگر کار را با دانشگاه ادامه ندادم. هرچه هم اصرار کردند، قسم خوردم که امکان ندارد کار را ادامه دهم؛ آن‌ها هم مجبور شدند فرد دیگری را به‌عنوان سرپرست انتخاب کنند. من هم تسویه‌حساب کردم و تصمیم گرفتم دیگر هیچ‌جا برای هیچ نهادی به‌عنوان حقوق‌بگیر کار نکنم.
از دوران دانشجویی، برای خودم کار می‌کردم و در هنگامی هم که در اداره‌کل ارشاد مشغول شدم، کار بیرون را تعطیل نکردم و چون بعدازظهرها برای خودم کار می‌کردم، درآمد خیلی بهتری داشتم؛ بنابراین، اصلاً نگرانی نداشتم. وقتی که در اداره‌کل ارشاد و دانشگاه علوم پزشکی مشغول بودم، بیرون بیشتر کار طراحی می‌کردم، اما وقتی از مجموعۀ علوم پزشکی جدا شدم، تصمیم گرفتم کار اجرا را هم انجام دهم. در ادامه، با توجه به این‌که بین مردم اعتمادسازی هم کرده بودم، ساختمان پیش‌فروش می‌کردم. بعداً با دوستان دیگری شریک شدم و ساختمان‌های بزرگ‌تری ساختیم. چند پروژه را پشت‌سرهم ساختیم. درنهایت هم، با انتخاب اعضای شورا، شهردار کرمان شدم.
در این دوران، در هیأت‌مدیرۀ انجمن انبوه‌سازان و هیأت‌مدیرۀ نظام مهندسی ساختمان حضور داشتم؛ چون درمجموع علاقه‌مندم در حوزه‌های اجتماعی و کارهای دسته‌جمعی کمک کنم تا کار جلو برود. انجمن انبوه‌سازان، ریالی حق‌الجلسه نمی‌دهد و به‌جز زحمت چیزی ندارد، اما به کارهای تشکیلاتی علاقه‌مندم. در دوران ساخت مسکن‌های مهر هم، بازرس اتحادیه تعاونی‌های مسکن کارمندان بودم که کارهای خوبی آن‌جا انجام دادیم؛ مثلاً آماده‌سازی اراضی 57هکتاری را شروع کردیم، برای اتحادیه کارخانۀ بتن خریدیم که هنوز فعال است، خودرو خریداری کردیم و دفتر خریدیم و به‌گونه‌ای مدیریت کردیم که اکنون اتحادیه مسکن کارمندان، چند میلیارد تومان سرمایه دارد.
به هر حال، از کارهای دانشجویی، تشکیلاتی و اتحادیه‌ای شروع کردم تا این‌که تصمیم گرفتم به‌طور آزاد برای خودم کار کنم، تا جایی که به دیگران حقوق می‌دادم.
نکتۀ مهم این است که از صفر شروع کردم و هیچ سرمایۀ پدری نداشتم.

 اما برخی تصور می‌کنند شما از ابتدا ثروتمند بوده‌اید...
وقتی ازدواج کردم، پدرم ورشکسته شد و فقط بخشی از هزینه‌های جشن عروسی ما را پرداخت کرد. از آن به بعد، همیشه روی پای خودم ایستادم؛ ضمن این‌که شرایط خانواده هم طوری بود که از مادر و خواهر و برادرهای کوچک‌تر هم مراقبت می‌کردم تا دچار گرفتاری نشوند، و این دغدغه‌ای بود که شرایط -به‌ویژه در دوران دانشجویی- سخت می‌گذشت.
به نظر من در مسیر زندگی، پول به‌راحتی به‌دست می‌آید و به‌راحتی هم از دست می‌رود. اعتقاد دارم در ایران پول ریخته است، فقط نیاز است فرد حوصله داشته باشد و وقت بگذارد تا پول‌ها را جمع کند. تفاوت شهر کرمان هم این است که در کرمان نباید چندان مثل تهران تلاش کنید. همیشه می‌گویم در تهران همه می‌دوند؛ بنابراین، اگر کسی بخواهد موفق باشد باید یک دوندۀ قوی باشد، اما در کرمان همه راه می‌روند؛ بنابراین، اگر اندکی بدوی، از بقیه جلو می‌افتی؛ این تفاوت شهرهای کوچک‌تر نسبت به تهران است. در کرمان، حتی در شرایط بدِ اقتصادی، می‌توانید با کمی حرکت موفق باشید؛ البته خلاقیت هم نیاز دارد؛ مثلاً در شرایط نامطلوبی که پیش‌فروش مسکن قفل شده بود، روش مشارکتی را شروع کردم، پیش‌فروش کردم، خیلی‌ها هم استقبال کردند و با قیمت تمام‌شده به‌اضافۀ درصدی کار را جلو بردم و وقتی این کار را انجام دادم، افراد دیگری هم تقلید کردند و این کار را شروع کردند. در شرایطی هم باید به حداقل سود اکتفا کنی تا هم چرخ تو بچرخد و هم مردم خوشحال باشند که دیگر نباید ریسک بپذیرند.

 اولین حقوقی که دریافت کردید، از چه کاری بود و چقدر؟
درست یادم نیست؛ اما در شرکتی در یزد کار می‌کردم که یک‌سری کارهای طراحی داشتند و من کار ترسیم را انجام می‌دادم که اولین حقوق را از آن کار دریافت کردم. پس از آن، فولاد آلیاژی یزد را می‌ساختند که پیمان‌کار و مشاور داشت و من صورت‌وضعیت تهیه می‌کردم. اما کاری که برایم جالب بود و همیشه به‌عنوان یک کار متفاوت، خاطره‌اش در ذهنم باقی مانده، نقشه‌برداری بخشی از ارگ بم بود. عید نوروزی بود که یکی از دوستان با اداره میراث فرهنگی هماهنگ کرد و قرار شد بخشی از ارگ بم -نزدیک سردر ورودی ارگ- را نقشه‌برداری کنیم. در آن زمان باید با متر کار را انجام می‌دادیم. من مجموعۀ زیادی را برداشت کردم، نقشه‌ها را کشیدم و به میراث فرهنگی تحویل دادم. پس از تحویل نقشه‌ها، 150هزار تومان به من پرداخت کردند که رقم قابل توجهی بود. حقوق‌ها آن‌زمان حدود 30 تا 40هزار تومان بود، اما من 10روز در بم کار کردم و 150هزار تومان گرفتم. البته کار سخت بود، اما وقتی حقوق گرفتم دلچسب بود. روزها در آفتاب گرم بم، باید برداشت می‌کردیم که مجبور بودیم از کلاه حصیری استفاده کنیم. شب‌ها هم برداشت‌ها را ترسیم می‌کردیم. گاهی نیمه‌های شب یادمان می‌آمد بخشی را برداشت نکرده‌ایم؛ همان‌شب بخشی را که باقی مانده بود، برداشت می‌کردیم. شب‌ها هم در اتاق بالای ارگ بم می‌خوابیدیم که تجربۀ خاصی بود.
هم‌چنین در دوران دانشجویی، یکی از استادها ما را به شهرکرد فرستاد تا چند بنا را برداشت کنیم که برای این کار هم حقوق دریافت کردیم. 

 آیا در جوانی هیچ‌وقت به این فکر کرده بودید که روزی شهردار کرمان بشوید؟
نه، هیچ‌وقت به این‌‌که روزی شهردار شوم، فکر نکردم. وقتی از دانشگاه علوم پزشکی بیرون آمدم، با خودم گفتم کار کارمندی، حتی اگر رییس‌جمهور هم باشی، خوب نیست. وقتی انسان در زندگی پول ندارد، شاید باید نگاه مادی داشته باشد تا به سطحی از رفاه برسد، اما وقتی به سطحی از رفاه برسیم، به این فکر می‌کنیم که همیشه پول نیست که نیازهای انسان را برآورده می‌کند. شاید این‌که عضو انجمن انبوه‌سازان و عضو هیأت‌مدیره سازمان نظام مهندسی ساختمان شدم، به‌دلیل شخصیت اجتماعی بود؛ چون آن‌جا دیگر موضوع مادی و پول در میان نبود، این‌که چقدر مورد مقبولیت مردم و اجتماع هستم، مهم بود.

 شما به‌عنوان یک کرمانی، چه حسی نسبت به کرمان دارید؟ 
به نظر من، کرمان آن‌طور که شایستۀ این شهر بوده، در این سال‌ها رشد نکرده و اگر کرمان را نسبت به یزد و شیراز مقایسه کنیم، فکر می‌کنم به کرمان جفا شده. می‌توانستیم شهر بهتری داشته باشیم. امیدوارم بتوانیم فرصت‌های از دست رفته را جبران کنیم.

 آیا هیچ‌وقت به رفتن از کرمان فکر کرده‌اید؟ به رفتن از ایران چطور؟
بله، پس از این‌که پسرم فوت کرد، یک‌سالی در کرمان بودم که خیلی در این رابطه رنجیده بودم. با خود فکر می‌کردم من که در این شهر این‌همه منشأ خدمت و کار بودم، چرا این اتفاق برایم افتاد و تنها فرزندم را از دست دادم. مقداری نسبت به کرمان دلزده بودم و فضای کرمان مرا به یاد بچه‌ام می‌انداخت؛ بنابراین، با همسرم فکر کردیم کرمان را که همواره برای ما اندوه و ماتم به‌همراه داشت، ترک کنیم. پس از سالگرد پسرم، همواره برای خرید خانه به تهران می‌رفتم. در همان ایام هم، انتخابات شورای اسلامی شهر برگزار شده بود و زمزمه‌هایی شده بود که عالم‌زاده هم رزومه بدهد. حتی یک‌‌بار تهران پای قول‌نامۀ خانه هم رفتم، اما گفتم هفتۀ آینده برای خرید خانه می‌آیم. وقتی به کرمان آمدم، شورا پیشنهاد داد که برای انتخاب شهردار کرمان، رزومه ارایه کنم. در اصل قرار بر این بود من کاندیدای بخش خصوصی باشم و جامعۀ متخصص هم در این لیست جایگاهی داشته باشند که گفتم اگر در این حد باشد، اشکالی ندارد و رزومه می‌دهم، اما قرار نباشد شهردار کرمان بشوم. با خود گفتم اگر جزو لیست باشم، چیز بدی نیست؛ درنهایت می‌گویند عالم‌زاده هم نامزد شهرداری است. شاید برای فردی که پیش از این در پست‌های مدیریتی بوده، اگر انتخاب نشود، اُفت داشته باشد، اما من مهندسی بودم که در بخش خصوصی کار می‌کردم و اهمیتی نداشت که انتخاب نشوم.
در ادامه، دوستان به‌دلیل نگرانی‌هایی که نسبت به فضای شهرداری داشتند، به این سمت رفتند که یک فرد باتجربه سکان شهرداری را به‌دست بگیرد که آقای سام را انتخاب کردند؛ اما وقتی انتخاب آقای سام به نتیجه نرسید، انتخاب من به‌عنوان شهردار جدی شد و وقتی این اتفاق افتاد، ناراحت شدم. روزی که همه داشتند چانه‌زنی می‌کردند تا شهردار کرمان شوند، من به روسیه سفر کرده بودم.
خیلی جالب است، خیلی‌وقت‌ها انسان نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد. من در روسیه خواب دیدم یک فضای شورایی وجود دارد، یک‌نفر از درِ اتاق بیرون آمد و با حالت تأسف گفت: «آقای عالم‌زاده! شما انتخاب نشدی.» اما من وقتی از خواب بیدار شدم، خوشحال بودم و به همسرم گفتم: «من خواب دیدم که انتخاب نشدم.» جالب این بود که قبل از این‌که جلسۀ شورا برگزار و آقای سام انتخاب شود، من خبر داشتم که انتخاب نشده‌ام و کلی خوشحال شدم که خطر از کنارم عبور کرد.
بعداً که دوستان اصرار کردند من شهردار شوم، قبول نمی‌کردم، اما اصرار دوستان ادامه داشت و گفتند شما بهترین برنامه را ارایه کردی و فرد دیگری نیست که بتواند در این شرایط شهردار کرمان شود. در این مدت، تمام اعضای شورا با من جلسه نداشتند، بلکه یکی‌یکی با من صحبت می‌کردند؛ تا این‌که قبل از انتخاب شهردار، یک‌شب آقای میرحسینی یا آقای ارجمند، با من تماس گرفتند و گفتند: «امشب در شورا جلسه داریم، اگر تماس گرفتیم در جلسه حضور پیدا کن.» آن شب نوبت دندان‌پزشکی داشتم که با من تماس گرفتند، گفتم: «دندان‌پزشکی هستم.» اصرار کردند که باید در جلسه حضور داشته باشی.  به هر حال، به جلسۀ شورا رفتم، تمام دوستان حضور داشتند و گفتند: «همه به این نتیجه رسیده‌ایم که شما شهردار کرمان شوید.» گفتم: «من پیش از این هم گفته‌ام که نمی‌توانم این مسئولیت را قبول کنم.» گفتند: «ما به‌اتفاق این تصمیم را گرفته‌ایم و الان فرد دیگری نیست و...». به هر حال، فضای جلسه به‌گونه‌ای پیش رفت که در مقابل یک جمع بزرگ‌تر نتوانستم «نه» بگویم و قبول کردم.
روزی هم که در شورا برنامه‌ام را ارایه کردم، دیدم که چقدر برنامه مورد توجه اعضای شورا قرار گرفته است؛ بنابراین، با توجه به این‌که حدود یک‌هفته تا 10روز برای برنامه وقت گذاشته بودیم، به همسرم گفتم: «اگر هیچ‌کاری نکردیم، اما برنامۀ خوبی ارایه کردیم.»
من به رفتن از ایران هم فکر کرده‌ام. یک‌بار عمویم برای ما دعوت‌نامه فرستاد و ما به آمریکا سفر کردیم. آمریکا، خیلی محیط توسعه‌یافتۀ خوبی دارد و سطح استانداردها بسیار بالاست. محیط اجتماعی این کشور خیلی‌خوب است و به‌ویژه پیرمردها و بچه‌ها زندگی خیلی‌خوبی دارند و سطح رفاه خیلی بالاست، امکانات بسیارخوبی دارد و طبیعت این کشور هم بسیار دیدنی است. پنج‌شش ایالت مختلف را هم گشتیم. (خانم تاج‌الدینی، همسر شهردار به پل‌های عابر پیادۀ آمریکا اشاره می‌کند که آسانسور دارند.)
مثلاً همان سالی که ما در آمریکا بودیم، اعلام شد که این کشور کسری بودجه دارد. این کسر بودجه، مثل ما برای رسیدن به خدمات حداقلی مثل آسفالت و جدول‌گذاری نیست؛ بلکه برای رسیدن به یک رفاه و استاندارد خیلی فوق‌العاده است. قانون‌مندی هم در این کشور بسیار محسوس است، تمام مردم می‌دانند باید قانون را رعایت کنند و انضباط و پلیس وجود دارد. (همسر شهردار به پارک خودرو در محل پارکینگ معلولان در آمریکا اشاره می‌کند که 200 دلار جریمه دارد.)
به هر حال، به این موضوع فکر کردیم که مقیم آمریکا شویم. همسرم می‌گفت: «برویم تهران زندگی کنیم.» اما من می‌گفتم: «اگر قرار باشد به تهران برویم، ترجیح می‌دهم در آمریکا زندگی کنم؛ چون همان سختی‌ای که کار کردن در تهران دارد، در آمریکا هم خواهد بود؛ پس بهتر است برای زندگی به آمریکا برویم.» اما وقتی از آمریکا به کرمان برگشتیم و درگیر کار شدم، فراموش کردیم آن‌جا چگونه بود؛ ضمن این‌که پول درآوردن در کرمان هم، خیلی راحت بود؛ بنابراین، هم‌چنان به زندگی در کرمان ادامه دادیم، اما تصمیم داشتم پسرم را برای ادامه تحصیل به آمریکا بفرستم و به همین دلیل، یک‌سال آخر دیگر مدرسه نمی‌رفت و در خانه زبان کار می‌کرد که به آمریکا برود، اما متأسفانه قسمت نشد.

 خب باز هم برگردیم به شهر خودمان؛ آیا به نظر شما کرمان اسفند 97 با کرمان اسفند 96 تفاوت‌های قابل توجهی دارد؟
برای من به‌عنوان شهردار کرمان، خیلی تفاوت دارد. نمی‌خواهم از گذشته انتقاد کنم، اما وقتی شهردار کرمان شدم شهرداری‌ای به من تحویل داده شد که ساختار به‌هم‌ریخته‌ای داشت و در حوزه‌های مختلف نیروی انسانی و مالی، وضعیت مطلوبی نداشت. احساس می‌کردم به جایی وارد شده‌ام که سیستمش از مسایل مختلفی رنج می‌برد. من هم، از بخش خصوصیِ حساس و منظم وارد شده بودم و فکر نمی‌کردم این‌گونه بی‌نظمی‌ها و بی‌قاعدگی‌ها وجود داشته باشد و برخی موضوع‌ها پایه‌های درستی نداشته باشد.
حقوق‌ها هم معوق شده بود؛ بنابراین، هر 10 تا 20 روز اعتصاب‌های کارگری داشتیم؛ یا کارگرها و شرکت‌ها تهدید می‌کردند اگر حقوق‌ها پرداخت نشود، زباله‌ها را جمع نخواهیم کرد. شورای تأمین، دفتر امام جمعه و معاون استاندار هم، دائم تلفن می‌کردند که چرا حقوق کارگران را پرداخت نمی‌کنید؟ از طرف دیگر، تعهد کرده بودند ماهانه چهار میلیارد تومان برای تکمیل پروژه‌های نیمه‌تمام پرداخت شود که فشار زیادی روی شهرداری بود. این مشکلات همواره این سوال را برای من ایجاد می‌کرد که چرا من باید این معضلات را برطرف کنم؟ شاید باور نکنید در 100 روز اول کار در شهرداری، هرروز که از شهرداری به خانه می‌آمدم، با خودم می‌گفتم باید استعفا بدهم و دیگر ادامه ندهم؛ با خود می‌گفتم چرا من باید این‌همه فشار را تحمل کنم؟
از سوی دیگر، تألم خاطری هم که به‌دلیل مرگ فرزندم داشتم، موجب شده بود به لحاظ روحی آسیب‌پذیرتر باشم. در شهرداری هم، هرروز با یک خبر حقوقیِ تازه روبه‌رو می‌شدم؛ یک‌روز اجراییه صادر می‌شد، حساب‌های شهرداری را مسدود می‌کردند، یک‌روز با شکواییۀ شاکی‌های شهرداری، حکم می‌آمد که اگر بدهی‌ها پرداخت نشود، حساب‌ها مسدود می‌شود؛ بعد می‌دیدم پول ندارم حقوق کارگران را پرداخت کنم یا به پیمان‌کارها بدهم؛ اما در منطقه‌دو پارک می‌سازند، یا منطقه‌یک کار دیگری انجام می‌دهد... گفتم این چگونه شهرداری‌ای است که پول ندارد پل شهید بهشتی (سیدی) را تکمیل کند، اما در مناطق پول وجود دارد؟! که متوجه شدم ساختارهایی که از قبل در حوزۀ درآمدی ایجاد شده، این‌گونه است که مثلاً منطقه‌دو هرچه درآمد داشت، این میزان درصد از درآمد برگشت داده شود و به منطقه‌چهار به‌گونه‌ای دیگر پول بدهیم. یا ارتباط‌هایی که سازمان‌ها با هم داشتند، غیرقابل قبول بود. یا این‌که مثلاً نسبت به سازمان اتوبوسرانی حب‌‌و‌بغض وجود دارد که چون درآمد ندارند، خودشان باید حقوق کارکنان را پرداخت کنند. یا اختلاف‌هایی که 20سال در شهرداری نهادینه شده بود که نیروهای رسمی و قراردادی باید به‌موقع حقوق بگیرند، اما به نیروهای شرکتی اگر پولی وجود داشت، حقوق پرداخت شود. من همان ماه اول می‌خواستم حقوق نیروهای رسمی و قراردادی را پرداخت نکنم و به‌جای آن به نیروهای شرکتی حقوق بدهم، اما به‌شدت تحت فشار معاون مالی وقت قرار گرفتم که می‌گفت: «چندین‌سال در شهرداری همین رویه بوده است؛ پس اگر حقوق نیروهای رسمی و قراردادی پرداخت نشود، چنین‌وچنان می‌شود.» در هر صورت، چون فقط 10روز به پایان ماه باقی مانده بود، پذیرفتم همان روش قبل انجام شود، اما پس از آن سعی کردم پرداخت حقوق‌ها را به یک تعادل برسانم.
از همان ابتدا اعتقاد داشتم شهر را باید مجموعۀ بدنۀ شهرداری، شامل معاونان، مدیران و درنهایت مجموعۀ کارشناسان و نیروهای کارگری اداره کنند؛ بنابراین، اگر مجموعۀ کارکنان شهرداری ناراضی باشند، قطعاً کارآمدی خوبی نخواهند داشت و هر خدمتی که به مردم ارایه بدهیم، ناقص خواهد بود؛ یعنی کسی که معابر را جارو می‌کند، اگر ناراضی باشد درست جارو نخواهد کرد، یا مجبور است جارو را نیمه‌کاره رها کند تا بتواند برای امرار معاش، جای دیگری کار کند. بنابراین، اولویت را بر پرداخت حقوق کارکنان شهرداری گذاشتم و خیلی هم تنش‌ها را تحمل کردم؛ چون اگر می‌خواستم حقوق همه را پرداخت کنم، باید مبلغ کمتری برای تکمیل پروژه‌ها تخصیص می‌دادم. همه‌جا اعلام کردم پرداخت حقوق کارکنان شهرداری در اولویت است، اما همواره تحت فشار بودم و برخی به‌راحتی می‌گفتند اگر دوماه حقوق کارکنان شهرداری پرداخت نشود، چه اتفاقی می‌افتد؟! اول به پروژه‌ها پول ترزیق کنید!
در زمینۀ آزاد کردن سهم ارزش افزودۀ شهرداری هم، تنش‌هایی را متحمل می‌شدم که می‌گفتند ارزش‌افزوده باید به پروژه‌ها تخصیص پیدا کند... تا این‌‌که به‌هرحال به فضای متعادلی رسیدیم که توانستیم بخشی از حقوق‌ها را به‌موقع پرداخت کنیم. اگر جدول‌های دی یا بهمن‌ماه سال قبل را بررسی کنید، می‌بینید در برخی واحدها چقدر پرداخت حقوق‌ها عقب افتاده بود؛ تلاش کردیم به‌تدریج فاصله زمان پرداخت حقوق کارکنان رسمی و شرکتی را به‌هم نزدیک کنیم و خوشحالم که موفق شدم این کار را انجام دهم.
نکتۀ دیگر این بود که می‌دیدم عده‌ای کار نمی‌کنند اما اضافه‌کاری می‌گیرند و بیش از بقیه به آن‌ها رسیدگی می‌شود. در این زمینه، هنوز به‌طور کامل موفق نشده‌ایم و مجبوریم به‌دلیل ترمیم حقوق، اضافه‌کار پرداخت کنیم، اما باید کاری کنیم این تعارف‌ها در شهرداری از بین برود و افرادی که کار می‌کنند، احساس رضایت داشته باشند؛ چون بی‌عدالتی رنج‌آورتر از این است که چه کسی چقدر حقوق دریافت می‌‌کند و اگر این بی‌عدالتی از بین برود، نیروها برای کار کردن انگیزۀ بیشتری پیدا می‌کنند؛ یا حداقل فرد می‌داند مدیرش متوجه است بیشتر از دیگری کار می‌کند، اما نمی‌تواند بیش از این اضافه‌کار پرداخت کند، ولی وقتی معادل دیگری و یا حتی کمتر حقوق می‌گیرد، با خود می‌گوید تفاوت همکار من که کار نمی‌کند، با من که کار می‌کنم، چیست.
بنابراین، سعی کردیم سیاست انقباضی به‌کار ببندیم تا جلوی هزینه‌های اضافی را بگیریم. حتی در حوزۀ شهردار، تلاش کردم اگر خودرو یا نیروی اضافی وجود دارد، از سیستم خارج کنم و هزینه‌ها و درخواست‌های غیرضروری را به حداقل برسانم؛ ضمن این‌که در پایان سال گذشته هم وضعیت شهر عادی گذشت؛ یعنی پیشنهادهایی را که برای کارهای مختلف وجود داشت، به‌راحتی قبول نمی‌کردم و می‌گفتم به‌جای این‌که یک میلیارد در این حوزه هزینه کنم، باید حقوق نیروها را پرداخت کنم، اما امسال درست برنامه‌ریزی کردیم، همکاران زحمت کشیدند، درآمد کسب کردیم و درست است هنوز حقوق نیروهای شرکتی دوماه معوق است، اما حقوق‌ها را هرماه به‌موقع پرداخت کردیم و برخی از شرکت‌ها عیدی و پاداش نیروها را نیز پرداخت کرده‌اند.
برای عید نوروز هم، کارهای فرهنگی متفاوتی اجرا خواهد شد، گل‌و‌گیاه برای کشت در معابر و پارک‌ها خریداری شده؛ پارک‌ها را رها نکردیم و تعداد قابل توجهی پارک آماده افتتاح داریم؛ ضمن این‌که هیچ پیمان‌کاری هم از بیرون اضافه نکردیم و تمام کارها توسط کادر امانی شهرداری انجام شده است. وقتی پیمان‌کاران را حذف کردیم، خود همکاران وارد شدند و کار ساخت پارک‌ها را انجام دادند؛ ضمن این‌که سال آینده اتفاقات بهتری رقم خواهیم زد، چون کارها را بعد از فروردین‌ماه شروع خواهیم کرد. امسال به‌دلیل این‌که می‌خواستیم مشکل حقوق‌ها را حل کنیم، خیلی از منابع را برای پرداخت حقوق صرف می‌کردیم، اما در سال آینده با زیرساخت‌هایی که در حوزۀ لوایح عوارض و شهرسازی به‌وجود آمده و با این سیاست‌گذاری‌ که هرکس ابتدای سال خوش‌حسابی کند و عوارض را پرداخت کند، شامل تشویق‌ می‌شود، مشکلات امسال را نخواهیم داشت؛ ضمن این‌که تمام شهرداری‌ها برخلاف این سیاست عمل کردند. 
فکر می‌کنم هر جریانی که از نظر منطقی درست باشد، هر عقل سلیمی آن را می‌پذیرد؛ بنابراین، وقتی کار درست و کارشناسی است، جواب می‌دهد، و این سیاست موفق بود؛ ضمن این‌که لوایح خوبی نوشتیم که از محل آن‌ها هم درآمدهای خوبی کسب خواهیم کرد.

 یعنی تخفیف‌های سه‌ماه پایانی سال که هرسال مصوب می‌شد، از سال آینده حذف می‌شود؟
بله، عقیده دارم تخفیف‌ها باید در طول سال باشد؛ یعنی ابتدای سال تخفیف بیشتر و انتهای سال تخفیف کمتر، که این اتفاق موجب می‌شود هیچ‌کس کار امروز را به فردا نیندازد. هم‌چنین پی‌گیر هستیم که در حوزۀ تفکیک هم این کار را انجام دهیم تا زمین‌هایی که مردم رها کرده‌اند، زودتر تفکیک و تعیین‌تکلیف شوند.

 از مدیران همراه در شهرداری کرمان رضایت دارید؟
من وقت و انرژی خود را در این دوره گذاشته‌ام تا برای شهر و شهرداری کاری را انجام دهم؛ بنابراین، هر مدیری که همراه و ‌هم‌سو باشد و فرصت را از دست ندهد، فارغ از این‌‌که از چه جناح، رشته و تخصصی باشد، از او استفاده می‌کنم؛ اما اگر احساس کنم مدیری علاقه ندارد، فرصت‌سوزی می‌کند و یا این‌که هماهنگ نیست، او را کنار می‌گذارم. 
آدم‌ها همه خیلی‌خوب هستند، اما برخی نمی‌توانند با سیستم هماهنگ باشند؛ یعنی ممکن است اخلاق و شیوۀ مدیریتی آن‌ها با من یکسان نباشد و یا با هم هماهنگ نباشیم؛ بنابراین، فرد دیگری جایگزین خواهد شد. سال آینده هم، تغییراتی را در مدیران شهرداری شاهد خواهیم بود. بخشی از لطمه‌هایی که مردم می‌بینند، به‌دلیل تعارف‌ها و ملاحظات مدیران است که فکر می‌کنیم اگر مدیری را کنار بگذاریم، از فردا مخالف ما خواهد شد، اپوزسیون می‌شود، اما وقتی احساس می‌کنیم داریم کار کارشناسی و درستی انجام می‌دهیم، باید بخشی از تبعات کار را هم بپذیریم و باید این کار را برای مردم انجام دهیم.
گاهی کسی در سیستم کارمند است؛ بنابراین، با خود فکر می‌کند اگر فردا شرایط تغییر کند، چه اتفاقی می‌افتد؛ اما تکلیف من روشن است و پس از کارِ شهرداری، به دفتر خودم برمی‌گردم تا کار خودم را انجام دهم؛ بنابراین، می‌‌خواهم از فرصتی که خداوند به من داده، به‌درستی استفاده کنم. خداوند این فرصت‌ها را همیشه به افراد نمی‌دهد و خدا این مسئولیت را به‌عنوان یک فرصت به من هدیه کرده که باید به‌خوبی از آن استفاده کنم.
همسر من، که الان علی‌رغم کار زیادم هیچ اعتراضی نمی‌کند، خودش مسبب این فرصت بود. وقتی می‌خواستم شهردار کرمان شوم، با او مشورت کردم که گفت: «می‌دانم برای من از همه سخت‌تر می‌شود، می‌دانم کمتر تو را می‌بینیم، اما چنین فرصتی کمتر به افراد داده می‌شود.» گفتم: «قرار نیست شهرداریِ گل‌و‌بلبلی تحویل بگیرم.» گفت: «در هر صورت ممکن است شرایط اقتصادی بد باشد و شرایط درآمدی خوب نباشد، پروژه‌هایی نیز تعریف شده باشد که خیلی علاقه نداری آن‌ها را اجرا کنی، اما در هر صورت یک فرصت است.»
امروز پس از یک‌سال‌ و چندماه، می‌بینم خیلی فرصت خوبی بود. همیشه احساس می‌کردم شهرداری یک وزنۀ 500 کیلویی است که من بیش از 100 کیلو توان وزنه زدن ندارم؛ اما الان می‌بینم می‌توانم به‌راحتی این وزنه را بزنم و این اعتماد به نفس را در خودم می‌بینم.
مهدی فتحی، بازیگر نقش «عمرو عاص» در سریال «امام علی (علیه‌السلام)»، در یک برنامه از یک هنرپیشۀ خارجی نام برد و گفت از این هنرپیشه سوال می‌کنند: «چگونه بازی کردی؟» و هنرپیشه می‌گوید: «خیلی عالی بازی کردم.» مهدی فتحی در آن برنامه گفت: «آدم برخی جاها به خودش نمرۀ 20 می‌دهد.» البته من نمی‌خواهم به خودم نمرۀ 20 بدهم، اما به خودم نمرۀ قابل قبولی می‌دهم.
الان، پس از یک‌سال‌ و چندماه، از خودم سوال می‌کنم که از شهرداری باید چه انتظاری داشته باشیم؟ یکی این است که خدمات مطلوبی به مردم بدهد، زباله‌های شهر جمع شود و شهر به‌خوبی تنظیف شود. شهر باید در حوزۀ فرهنگی کار کند و در حوزۀ عمرانی پروژه‌ها باید ادامه پیدا کند که تمام این کارها انجام شده است. شهردار باید فکر می‌کرده 4000 نفری که در شهرداری مشغول به‌کار هستند، حقوق خود را به‌موقع بگیرند که این اتفاق هم افتاده است. باید برای سال نو، برنامه‌های متنوع و برنامه‌ریزی‌های دقیق داشته باشد، که دارد. باید معابر را خط‌کشی می‌کرده که این کار را انجام داده و اکنون نقشی که سازمان ترافیک بازی می‌کند، نسبت به سال‌های قبل، بسیار بیشتر دیده می‌شود. در تمام خیابان‌های شهر آثار ترافیکی جدیدی ازجمله جداکننده‌ها، تابلوها و خط‌کشی معابر را می‌بینیم که در دوره‌های قبل به این شکل نبود؛ بنابراین، تلاش کردیم به تمام حوزه‌ها بپردازیم، اما این‌که می‌توانستیم در خیلی حوزه‌ها کارهای بهتری انجام دهیم، آیا این ظرفیت و امکان وجود داشت و آیا با ماشینی که سوار بودیم، می‌شد با سرعت 200 کیلومتر بر ساعت رفت؟ این ماشینی بود که 100 کیلومتر بر ساعت را به‌سختی می‌رفت. اما الان ماشین اندکی وضعیت بهتری پیدا کرده و سال آینده می‌شود با سرعت بیشتری حرکت کرد. خوشحالم که این کار را قبول کردم و علی‌رغم تمام سختی‌های کار، خوشحالی این‌جاست که توانستم کاری را انجام دهم و توانستم جلوی برخی ضررها را بگیرم.
برخی چیزها چون حوزۀ تخصصی است، می‌توانم به‌خوبی مثال بزنم. مثلاً اگر آرامستان جدید براساس طراحی قبلی اجرا می‌شد، هزینه‌های شهرداری را چهار برابر افزایش می‌داد و بهره‌وری این پروژه یک‌چهارم می‌شد. هم‌چنین، بخش قابل توجهی از ساختمان شهرداری در حال تبدیل شدن به فضای مفید است. امروزه هزینۀ هر مترمربع ساختمان 5میلیون تومان است که اگر شهردار هم نبودم و نقشه‌ها را به من نشان می‌دادند، می‌توانستم اشکالات این ساختمان را بگیرم؛ بنابراین، احساس می‌کنم در این حوزه‌ها، تخصص خودم و هم‌چنین دوستان متخصص دیگر کمک می‌دهند و در موارد مختلف شورای اسلامی شهر کمک می‌دهد و داریم کارهای جدیدی پایه‌ریزی می‌کنیم.
آقای امیرشکاری در شورا اعلام کرد: «شهرداری کرمان، اولین شهرداری‌ای است که براساس بودجه‌ریزی جدید، بودجۀ شهرداری را تدوین کرده است.» ایشان تردید داشت و می‌گفت: «شهرداری‌های دیگر هنوز این کار را نکرده‌اند.» گفتم: «معایب و مزایای این بودجه چیست؟» گفت: «بودجه تعهدی می‌شود و این مزایا را دارد.» که گفتم: «بودجه را بر همین اساس تدوین و ارایه کن.»
آقای امیرشکاری که از نظر من یکی از نیروهای خوب شهرداری است، در حوزۀ مالی خیلی‌خوب کار می‌کرد، اما چون احساس می‌کردم در حوزۀ بودجه‌نویسی کسی را نداریم، ایشان را جابه‌جا کردم که همه فکر می‌کردند مسئولیت آقای امیرشکاری تنزل پیدا کرد؛ اما به آقای امیرشکاری گفتم در این حوزه کس دیگری را نداریم و خیلی می‌توانی به شهرداری کمک کنی، که –خداراشکر- نشان داد انتخاب درستی بود و با کار کارشناسی، بودجه را به سرانجام رساند که آقای کامیاب عضو شورا، که در این زمینه خیلی کارشناس است، بسیار تعجب کرد. وقتی آقای امیرشکاری گفت اولین شهرداری که این‌گونه بودجه‌نویسی کرده، شهرداری کرمان بوده، گفتم در این دوره هم‌زمان سازمان‌ها را تغییر می‌دهیم، هم‌زمان چارت جدید شهرداری را اجرا کردیم و هم‌زمان بودجه‌نویسی را به سمت روش‌های جدید می‌بریم که تمام این موارد، جراحی‌هایی در شهرداری است که به‌سادگی اتفاق نمی‌افتد، اما فکر کردم اگر بخواهیم این موارد را یکی‌یکی انجام دهیم، فرصت را از دست خواهم داد.
به هر حال، خدا را شکر مجموعۀ همکارانی که تاکنون همراهی کرده‌اند، عملکرد خوبی داشته‌اند و پای کار بوده‌اند و وقت و انرژی گذاشته‌اند، اما قطعاً سال آینده برای مدیران کار سخت‌تر می‌شود؛ چراکه توقعات من هم متفاوت خواهد شد. من از خودرویی که نمی‌توانسته 100 کیلومتر در ساعت حرکت کند، انتظار داشتم 110 کیلومتر در ساعت حرکت کند، اما اکنون که این خودرو باید 140 کیلومتر در ساعت حرکت کند، انتظار دارم حداقل با همین سرعت برود؛ بنابراین، کار سخت‌تر می‌شود؛ اگرچه اعتقاد دارم این ظرفیت در شهرداری وجود دارد. در جلسه‌ای گفتم در شهرداری کرمان آدم‌های توانمند زیادی وجود دارد. روزی که می‌خواستم شهردار منطقه انتخاب کنم، با همکاران شهرداری که مشورت ‌کردم، می‌گفتند نمی‌دانیم چه فردی را معرفی کنیم؛ یعنی مدیران شهرداری که برای شهردار شدن کاندیدا بودند، می‌گفتند نمی‌دانیم، اما امروز به‌راحتی علاوه بر چهار شهردار منطقه، می‌توانم چهار نفر دیگر را هم انتخاب کنم؛ بنابراین، نیروی متخصص و کارآمد در شهرداری خیلی وجود دارد.
این‌که یک‌نفر از بخش خصوصی وارد می‌شود و می‌تواند شهرداری را بی‌حاشیه اداره کند، نکتۀ قابل توجهی است؛ یعنی امروز که 20 اسفندماه است، حقوق‌ها را پرداخت کرده‌ام و با خیال راحت در خانه نشسته‌ام، در پنج‌روز آینده هم کلی پروژه برای افتتاح و رونمایی وجود دارد و اگر 15روز تعطیلات نوروز هم از شهر بروم، حوزۀ معاونت فرهنگی‌اجتماعی کار را به‌‌خوبی انجام می‌دهد؛ البته نمی‌گویم این کارها را من انجام داده‌ام، این کارها مجموعۀ تلاش‌های یک تیم بوده است و مهم‌تر از همه این است که یک خدایی وجود دارد که اگر بندگانش در جهت رضایت خلق و با نیت خالصانه قدم بردارند، راه را باز می‌‌کند؛ بنابراین، اگر من یا مجموعۀ مدیران شهرداری فکر کنیم این کارها را ما انجام داده‌ایم، صددرصد در اشتباه خواهیم بود؛ چراکه اگر عنایت خداوند نباشد، حتی اگر پول داشته باشیم، نمی‌توانیم از پول‌مان درست استفاده کنیم. خداوند همیشه همراه نیت آدم‌هاست؛ بنابراین، اگر نیت‌ها درست باشد، خداوند هم همیشه همراه و مددکار خواهد بود. 
من عنایت خداوند را در زندگی خودم هم دیده‌ام؛ گاهی به مرز ورشکستگی رسیده‌ام، اما خداوند در جای خودش گره‌ها را باز و مشکلات را حل کرده است و توانسته‌ام روی پای خودم بایستم.
به هر حال، توانایی نیروهای شهرداری بسیار زیاد است و برخی از نیروهای شهرداری قابلیت فرماندار شدن و یا رسیدن به جایگاه مدیرکل دستگاه‌های مختلف را دارند. البته نیروی ضعیف هم در شهرداری داریم، اما نیروی قوی بسیار زیاد است. الان یک شهردار منطقه که یک منطقه شهرداری را اداره می‌کند، با توجه به حجم کار و توانایی در جذب درآمد، به‌اندازۀ دوسه مدیرکل کار می‌کند.

 مدیرکل‌های دستگاه‌های مختلف، مدیرکل هزینه‌کرد هستند، اما شهردار منطقه، مدیر درآمد است...
بله، شهرداری باید از مردم پول بگیرد و برای مردم هزینه کند، اما مدیرکل یک دستگاه، از دولت پول می‌گیرد؛ یعنی مدیران شهرداری اگر در حوزه‌های اداری هم کار کنند، در مدیریت هزینه هم، خیلی اقتصادی عمل می‌کنند؛ بنابراین، مهم این است که ریل‌گذاری درست باشد. اما گاهی اوقات مسیر درست ریل‌گذاری نشده است؛ مثلاً در حوزۀ شهرسازی مسیر درستی نداشتیم؛ یک لایحۀ عوارضی که از 12سال پیش موجود بوده، هرسال مصوب و براساس همان عمل شده است، اما امسال تمام لایحۀ شهرسازی از ابتدا نوشته شده است. برخی فکر می‌کنند شهردار باید گنج پیدا کند؛ درحالی‌که لایحۀ درآمدی، خودش درآمد پایدار است. یا لایحۀ عوارض کسب‌وپیشه سال‌های‌سال ثابت مانده بود، اما امسال علی‌رغم این‌که برخی صنوف به‌ویژه یک صنف خاص خیلی تلاش کرد این لوایح به‌جایی نرسد، لوایح مصوب و ابلاغ شد و با این لوایح، عوارض تمام صنوف براساس فرمول محاسبه می‌شود.
شهرداری به تمام مردم نگاه خدماتی دارد؛ ضمن این‌که با این لوایح، عوارض عدالت‌محور می‌شود. امسال همکاران من در شهرداری، تمام این کارها را انجام دادند و در حوزه‌های مختلف زحمت زیادی کشیدند؛ ضمن این‌که من به‌عنوان شهردار باید وقت می‌گذاشتم و تک‌تک این لوایح را بررسی می‌کردم تا در چارچوب قانونی قرار بگیرد و الان خوشحالم که به نتیجه رسیده است. 
برخی می‌گفتند چرا شهردار همیشه پشت میز نشسته و به نقاط مختلف شهر سرنمی‌زند، اما آیا الان آقای حناچی، شهردار تهران، با 23 منطقه، اگر بخواهد هر روز به یک منطقه سر بزند، در طول ماه به کارهای دیگر می‌رسد؟ این‌که شهردار به یک مدیر میدانی تبدیل شود و از مناطق مختلف بازدید کند، خوب است، اما از نظر من، شهردار بیشتر باید یک مدیر فکری باشد و نیروهای دیگر در میدان کار کنند. من به پروژه‌های شخصی خودم هم هرروز سر نمی‌زنم و ممکن است ماهانه و یا 15روز یک‌بار سربزنم؛ خیلی‌جاها می‌خواهم عکس پروژه را ارسال کنند و برخی جاها هم از طریق دوربین، پروژه‌ها را چک می‌کنم و سعی می‌کنم وقتم را صرف کاری کنم که بهره‌وری را در کلِ سیستم بالا ببرد.
قطعاً من هم یک بضاعت و توانایی دارم و بسیاری آدم‌ها از من توانایی و بضاعت بیشتری دارند، اما فکر می‌کنم تمام بضاعت و توانایی خودم را گذاشته‌ام و سعی کرده‌ام تمام امور شهرداری را جلو ببرم؛ ولی با توجه به تجربه‌ای که پیدا کرده‌ام، می‌توانیم طی دوسه‌سال آینده با کمترین آزمون و خطا، کارها را بهتر پیش ببریم. اگرچه شرایط اقتصادی مملکت به‌هم ریخته، اما فکر می‌کنم نباید خیلی نگران باشیم؛ چراکه شهرداری خیلی کاری به درآمد دولت ندارد و از محل درآمد مردم، منابع خود را کسب می‌کند. البته درآمد مردم هم کاهش پیدا کرده است. نمونۀ کاهش درآمد مردم هم، این است که شرکت‌های جمع‌آوری زباله اعلام کرده‌اند حجم جمع‌آوری زباله، 30 تا 40درصد کاهش پیدا کرده و چون کیلویی از شهرداری پول می‌گیرند، دارند ضرر می‌کنند که دلیل کم‌شدن حجم زباله‌ها، کاهش مصرف مردم در پی کاهش درآمد است؛ ضمن این‌که 80درصد زباله، زبالۀ تر است و این به آن معنی است که قدرت خرید مردم کاهش پیدا کرده است. 
اگر واقعاً رونق اقتصادی بود -مثل سال‌هایی که پول نفت فراوان بود و دولت به شهرداری‌ها پول می‌داد- با حضور اعضای شورای اسلامی شهر و مجموعۀ مدیریت شهرداری، کارهای کم‌سابقه‌ای می‌شد در شهر انجام داد، اما کمبود منابع مالی و پروژه‌هایی هم که از قبل طراحی شده، دست ما را بسته است.

 این ذهنیت وجود دارد که همسر شما در این مسیر کمک می‌کنند. در این رابطه هم توضیح دهید.
همسرم بزرگ‌ترین کاری که برای من می‌کند، علی‌رغم همۀ گلایه‌هایی که می‌کند، محیط امن و آسایشی است که در خانه به‌وجود آورده و این شرایط را پذیرفته که معمولاً باید به‌تنهایی مهمانی برود و باید به‌تنهایی خرید خانه را انجام دهد. برخی وقت‌ها معذوریت‌هایی هم پیدا می‌کنم که در برخی اجتماع‌ها نمی‌توانم شرکت کنم؛ مثلاً در یک مراسم عروسی باید مراقبت و بررسی کنم که آیا به مراسم بروم یا نروم؛ بنابراین، مهم‌ترین مسأله این است که فردی که مسئولیتی پذیرفته و باید تمام وقت خود را بگذارد، دغدغۀ خانه را نداشته باشد. هم‌چنین وقتی در خانه حضور ندارم، همسرم مراقب خانه و فرزندم است و همیشه از این جهت خیالم راحت بوده؛ چون همسرم همیشه خانه را مدیریت می‌کرده که موجب شده با خیال راحت، وقت و انرژی خودم را برای کار بگذارم. در موضوع‌های دیگر هم، چون سعی می‌کنم نظر افراد مختلف را بگیرم، با همسرم نیز مشورت می‌کنم، اما از مردهایی هستم که همیشه سعی می‌کنم مسایل و مشکلات را بیرون از خانه بگذارم.  (همسر شهردار می‌گوید: «من همیشه از طریق کانال‌های تلگرام، آقای عالم‌زاده را رصد می‌کنم» و می‌خندند.)

 از اتفاق‌های خوب و بد زندگی‌تان بگویید.
اتفاق بد زندگی من، از دست دادن پسرم بود، اما خداوند وقتی درد را می‌دهد، درمان را هم می‌دهد. پس از پذیرفتن مسئولیت شهرداری، چندماه به این موضوع فکر می‌کردم تا این‌که با همسرم تصمیم گرفتیم کودکی را به سرپرستی بپذیریم و بزرگ کنیم. شاید باور نکنید، اما حدود یک‌هفته که از حضور این بچه در زندگی ما گذشت، شادی‌ای به زندگی ما وارد شد که غم سنگین از دست دادن پسرم را فراموش کردیم؛ گرچه آن غم همیشه ته قلب ما وجود دارد، اما فکر می‌کنم خداوند برای این‌که بنده‌اش خیلی آسیب نبیند، چیزی را جایگزین می‌کند که غم را از بین ببرد و این‌گونه به بنده‌هایش می‌فهماند همان‌طور که چیزی را از انسان می‌گیرد، همان‌طور هم چیز دیگری را می‌دهد. واقعاً وجود «مهراوه»، برای من زندگی دوباره است. شاید باور نکنید، وقتی با تمام خستگیِ کار، به خانه می‌رسم و این کوچکِ دوست‌داشتنی «بابا، بابا» می‌گوید و خودش را به آغوش من می‌رساند، دیگر تمام خستگی‌ها و مشکلات کار را فراموش می‌کنم. اگر ظهر به خانه بیایم، شاید نیم‌ساعت و شب‌ها هم چون دیر به خانه می‌آیم، شاید یک‌ساعت با او سرگرم هستم، اما تمام خستگی مرا از بین می‌برد.
از سوی دیگر، وقتی شهردار شدم موجب شد به‌دلیل مشغلۀ کاری، دیگر کمتر به غم از دست دادن پسرم فکر کنم. گاهی فکر می‌کنم پذیرفتن این مسئولیت، موهبتی بود که غم‌ها را کنار بگذارم و به عالم‌زاده‌ای تبدیل شوم که پیش از این اهل کار و تلاش بود. پس از آن اتفاق، همیشه فکر می‌کردم دیگر برای چه کار و تلاش کنم، چه اهمیتی دارد؛ اما مثل این‌که تکلیف دیگری برعهدۀ ما گذاشته شده که نباید از پا بنشینیم؛ بلکه باید کار و تلاش کنیم. فکر می‌کنم خداوند از بنده‌هایش به اندازۀ توانایی‌ای که دارند، انتظار دارد. امروز به این نتیجه رسیده‌ام که توانایی من بیش از آن چیزی بوده که فکر می‌کردم و خداوند این انتظار را از من داشته؛ بنابراین، بر خودم تکلیف می‌دانم که در این زمینه کار کنم و فکر می‌کنم اگر کم‌کاری کنم، باید پاسخ‌گوی خدا باشم.
البته حضور «عماد» به‌عنوان اولین فرزند در زندگی ما خیلی شادی‌بخش بود، اما پس از آن غم سنگین، وجود «مهراوه» در زندگی ما و زندگی خانوادۀ همسرم که خیلی به عماد وابسته بودند، شادی دوباره‌ای بخشیده است.  

 به‌عنوان یک فرد موفق، توصیۀ شما به جوانان چیست؟
اولین توصیه‌ای که دارم این است که فکر نکنند باید کار را از پشت‌میزنشینی شروع کنند؛ بلکه می‌شود از هر کار کوچکی که علاقه دارند، شروع کنند. درست است که شرایط اقتصادی کشور نامطلوب است، اما در همین شرایط هم می‌شود از کارهای کوچک شروع کرد؛ ضمن این‌که وقتی فردی با همین کارهای کوچک روی پای خود بایستد، اگر حتی همه‌چیز را هم از دست بدهد، به‌راحتی می‌تواند دوباره از صفر شروع کند. 
یک دوره‌ای وام زیاد گرفته بودم، تا جایی که اگر اوضاع به همان شکل ادامه پیدا می‌کرد، باید هرچه داشتم به بانک‌ها می‌دادم، اما با خود می‌گفتم خیلی مشکلی ندارم، حتی اگر همه‌چیز را هم به بانک‌ها بدهم، باز هم می‌توانم از صفر شروع کنم؛ بنابراین، نسل جوان باید چهره‌هایی را که از صفر شروع کردند و الان اوضاع اقتصادی خیلی‌خوبی دارند، الگوی خود قرار دهند که در کرمان از این دست افراد کم نیست؛ مثلاً حاجی‌آقای زنگی‌آبادی که از صفر شروع کرده و الان به‌عنوان یک پیمان‌کار موفق و یک خیّر، اوضاع اقتصادی مطلوبی دارد.
در همین مورد، یک خاطره تعریف کنم. همسرم می‌‌خواست در دانشگاه باهنر تدریس کند، گفتند باید با مهندس ذکری صحبت کنید. آن‌جا که رفتیم و خود را معرفی کردیم، سر صحبت باز شد و مهندس ذکری گفت: «تدریس خوب است، اما من علاوه بر تدریس، یک شرکت زدم، کاری انجام دادم و از همین راه ماشین خریدم.» من با خودم گفتم دارد کلاس می‌گذارد؛ شرکتی راه‌اندازی کرده، کاری انجام داده، ماشینی هم خریده است!
در آن زمان حقوق من در اداره‌کل ارشاد 60هزار تومان بود، اما حرف مهندس ذکری در ذهن من ماند. با خودم گفتم من هم شرکتی تأسیس می‌کنم؛ بخشی از خانه را هم به دفتر شرکت تبدیل کردم. یک‌روز یکی از اقوام که در تعاونی مسکن دادگستری کار می‌کرد، گفت: «شما هم بیا در تعاونی مسکن همکاری کن.» با مدیرعامل تعاونی صحبت کردم و قرار شد طرحی برای آن‌ها تهیه کنم. گفتم: «اگر طرح من مورد قبول بود، با من قرارداد ببندید.» به هر حال، طراحی را انجام دادم و مورد قبول واقع شد. درنهایت قرارداد بستیم و من که ماهانه 60هزار تومان حقوق می‌گرفتم، برای اجرای 30هزار مترمربع کار، قرارداد 30 میلیون تومانی بستم و از این 30 میلیون تومان، 10 میلیون تومان سود بود که رقم قابل توجهی بود و همین باعث شد این کار را ادامه دهم. منظورم این است که گاهی‌وقت‌ها صحبت برخی افراد باتجربه، بسیار می‌تواند زندگی آدم را متحول کند. 
بنابراین، خداوند برای انسان می‌فرستد و این‌گونه نیست که انسان فکر کند خودش زرنگی کرده است. وقتی خدا بخواهد به انسان مالی بدهد، راحت می‌دهد. در همین مورد خاطرۀ دیگری دارم. روزی تصمیم گرفتم زمین بخرم. رفتم در یک بنگاه که از آقای ترک‌زاده زمین بخرم. گفت: «پول نقد داری؟» گفتم: «بله.» معاملۀ زمین اول که تمام شد، گفت: «زمین دومی را هم بخر.» گفتم: «من به‌اندازۀ همین یک زمین پول داشتم.» گفت: «کی الان از تو پول خواست؟ پول زمین دوم را چه‌وقت می‌توانی پرداخت کنی؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «یک‌ماه دیگر.» گفتم: «تا یک‌ماه دیگر نمی‌توانم پرداخت کنم.»
در بنگاه اتومبیل، کنار پدرم کسب‌و‌کار را یاد گرفته بودم. پدرم همیشه می‌گفت: «هروقت مال مردم را گرفتی و نتوانستی بفروشی، مال را نگه‌دار تا بتوانی دوباره به خودش پس بدهی.»
آقای ترک‌زاده گفت: «برای سه‌ماه دیگر چک بده، اگر چک پاس شد من در دفترخانه وکالت را به نام می‌کنم، اگر پاس نشد زمین را پس می‌گیرم.» به هر حال، زمین را در اسفندماه خریدم، برای 15 خرداد سال بعد هم چک دادم، اما کسی حاضر نبود زمین را بخرد تا این‌که یکی از دوستان گفت: «پدربزرگ من می‌خواهد زمین بخرد.» گفتم: «من یکی‌دو قطعه زمین دارم.» زمین‌ها را نشان دادم و گفتم: «این دو قطعه زمین متعلق به من است که یکی را می‌فروشم.» گفت: «قطعه‌زمین اول چه قیمتی است؟» قیمت را گفتم. گفت: «من هر دو قطعه را می‌خواهم.» گفتم: «زمین اولی را چون چک دارم به این قیمت می‌فروشم، اما این قطعه را می‌خواهم برای خودم نگه دارم.» گفت: «من یکی را برای خودم می‌خواهم، یک‌قطعه هم برای پسرم.» گفتم: «قیمتی که گفتم، مربوط به قطعۀ اول بود، اما زمین دوم قیمت بیشتری دارد.» به هر حال، زمین دومی را هم فروختم و با مابه‌ا‌لتفاوت خرید و فروش این دو قطعه‌زمین طی سه‌ماه، یک ماشین خوب خریدم.

 آقای مهندس! جریان دو قفسه کلکسیون ماشین‌های شما چیست؟
هرکس در زندگی علاقه‌مندی‌هایی دارد؛ علاقه‌مندی من هم این ماشین‌ها هستند. همسرم هروقت عصبانی می‌شود، درِ قفسه‌ها را باز می‌کند و به مهراوه می‌گوید با ماشین‌ها بازی کند! (می‌خندند.)

 ماشین‌ها را چه‌وقت جمع کرده‌اید و چندتا هستند؟
همین سه‌چهارسال اخیر جمع کردم و حدود 500تا هستند.

 کلاً به ماشین علاقه دارید؟
بله، علت دارد. پدرم نمایشگاه اتومبیل داشت؛ به همین دلیل من با اتومبیل بزرگ شدم. از دوم دبیرستان رانندگی می‌کردم. به ماشین علاقه دارم و اگر بخواهم چیزی بخرم، اولین انتخابم ماشین است. البته برای همسرم خیلی فرقی نمی‌کند چه ماشینی باشد، اما اولویت من این است که ماشین خوبی داشته باشم. به ماشین‌های کلاسیک هم علاقه دارم؛ چون از بچگی با این‌گونه ماشین‌ها بزرگ شدم.
در دوران راهنمایی مدتی کلکسیون کبریت جمع می‌کردم. بعد از این‌که دانشگاه قبول شدم، دیگر کلکسیون رها شد. یک‌روز که کرمان بودم، دیدم پدرم دارد سیگارش را با کبریت «وینستون» روشن می‌کند. با خودم گفتم این کبریتِ کلکسیون من بوده است. وقتی آمدم خانه، دیدم دیگر چیزی از کلکسیون باقی نمانده است؛ پدرم هروقت از خانه بیرون می‌رفته، یکی از کبریت‌ها را برمی‌داشته است. البته هنوز چندتایی کبریت دارم.
مدتی هم آلبوم تمبر جمع می‌کردم، اما دیگر درگیر درس و ازدواج و کار شدم و فرصت پیدا نکردم. 

 (به این‌جای گفت‌وگو که می‌رسیم، از همسر شهردار می‌خواهم که درباره خصوصیات اخلاقی او صحبت کند.)
همسر شهردار: چیزی که در رشد آقای عالم‌زاده در طول این سال‌ها مؤثر بوده، قدرت ریسک‌پذیری ایشان بوده است؛ فوق‌العاده ریسک‌پذیرند که برخی اوقات وحشت می‌کنم. قبل از این‌که شهردار کرمان شود، هم‌زمان سه پروژه را شروع می‌کردند و واقعاً جرأت این کارها را دارد. از نظر شخصیتی این‌گونه است که توانایی ریسک‌پذیری بالایی دارد و این‌که الان در شهرداری موفق است و یا پیش از این در بخش خصوصی موفق بود، وجود همین ریسک‌پذیری بالا بود. البته جاهایی هم بوده که شکست خورده است؛ مثلاً چند پروژه را هم‌زمان شروع کرد، وام زیادی گرفت، اما اقتصاد کشور با رکود مواجه شد، بازپرداخت وام‌ها هم بسیار زیاد بود که من می‌گفتم پروژه‌ها را بفروش و اقساط وام‌ها را پرداخت کن.
متأسفانه اقتصاد ایران متلاطم است؛ بنابراین، ریسک‌پذیری، هم امکان دارد فرد را به موفقیت برساند و هم امکان دارد موجب شکست شود.
خصوصیت اخلاقی دیگر ایشان این است که در کارش فوق‌العاده سخت‌گیر است و ازجمله مدیرانی است که مو را از ماست بیرون می‌کشد که این برای یک مدیر خیلی ویژگی خوبی است؛ چراکه مدیر نباید سهل‌انگار باشد؛ بنابراین، موجب می‌شود کار با نظم پیش برود. هم‌چنین در کار به‌هیچ‌وجه ملاحظه و تعارف ندارد.
از دیگر ویژگی‌های خوب آقای عالم‌زاده، این است که خیلی خوش‌قول و وقت‌شناس است. مثلاً ساعت پنج باید در جلسه‌ای در شهرداری باشد، می‌بینم از ساعت چهارو‌نیم لباس پوشیده و آماده است. می‌گویم: «از خانۀ ما تا شهرداری پنج‌دقیقه راه است.» می‌گوید: «باید قبل از بقیه در جلسه حاضر باشم.»
یکی از عیوب مهندس عالم‌زاده هم این است که خیلی با سرعت رانندگی می‌کند؛ اگرچه در یک‌سال اخیر فرصت نشده با خودرو سفر برویم، اما پیش از آن خیلی با سرعت رانندگی می‌کرد و چندبار هم به این دلیل جریمه شده است.
شهردار: خانم‌ها به خودرو، طلا یا وسایل خانه علاقه دارند، اما علاقه‌مندی همسر من سفر است.

 در همین سفرها هم علاقه‌مندی ایجاد شده و با هم آشنا شدید؛ وقتی که با هم برای تحصیل به یزد سفر می‌کردید...
شهردار: بله، همان سفرها کار دست ما داد! (می‌خندند.)
همسر شهردار: می‌دانید چه‌کار کرد؟ یک‌روز از خواهرشان خواسته بود تا به یزد بیایند. به من گفت: «خواهرم به یزد آمده است؛ می‌تواند امشب را با شما باشد؟» گفتم: «بله، اشکال ندارد.» بالاخره خواهرشان آمدند در خوابگاه، شب هم ماندند، شام هم برایشان درست کردم و دست‌پخت و اخلاق من را بررسی کردند. (می‌خندند.)

 خب، خیلی ممنونم. اگر موافقید، برسیم به یکی‌دو سوال پایانی مصاحبه.
آقای شهردار! ان‌شاءالله که صدسال زنده باشید، اما اگر بگویند که سال 1398 آخرین سال عمر شماست، مهم‌ترین کارهایی که در این سال انجام می‌دهید کدام‌اند؟
دوست دارم دوسه کار نیمه‌‌تمام را که در شهرداری دارم، ابتدا این کارها را انجام دهم و پس از آن بقیۀ جاهای دنیا را که ندیده‌ام، ببینم. اما اگر بگویند کدام کار در شهرداری در اولویت است، خیلی علاقه دارم شهرداری هرچه سریع‌تر به ساختمان جدید منتقل شود تا آبروی شهرداری حفظ شود و اگر این اتفاق بیفتد، خیالم راحت می‌شود که همکاران شهرداری خانه و آشیانه‌ای دارند که دور هم جمع می‌شوند؛ اما الان یکی از ناراحتی‌های من این است که مثلاً حوزۀ معاونت فرهنگی یا معاونت حمل‌ونقل و امور زیربنایی، جای دیگری است؛ اگر کنار هم باشیم، خیلی بهتر می‌توانیم کار کنیم.
ظرفیت مشاع ساختمان را کم و ظرفیت فضای مفید را بیشتر کردیم تا همکاران بیشتری در این ساختمان مستقر شوند. امیدواریم بتوانیم در سه‌ماه نخست سال آینده، ساختمان جدید را آماده کنیم تا واحدهای مختلف شهرداری در این ساختمان مستقر شوند. البته خیلی علاقه داشتم این ساختمان تا آخر امسال به بهره‌برداری برسد.

 اگر بگویند سه آرزوی شما برآورده خواهد شد، انتخاب‌تان چیست؟ آرزویی برای خودتان، آرزویی برای کرمان،‌ و آرزویی برای ایران.
آرزو دارم ایرانی آزاد و باعزت داشته باشیم. کشور ایران در مقایسه با سایر نقاط دنیا، کشوری است با غنای فرهنگی، تاریخی و طبیعت و هر چیزی که خدا می‌توانسته به یک ملت بدهد، به مردم ایران داده است؛ ضمن این‌که کرمان هم تمام این مواهب را داراست. هر ایرانی دوست دارد ایران همیشه در اوج باشد تا وقتی در کشور دیگری می‌گوییم ایرانی هستیم، احساس شخصیت و غرور کنیم. امیدواریم بگذارند ایران در دنیا، به جایگاه واقعی خودش برسد. 
شک نداریم که کشورهای توسعه‌یافته، علاقه‌مند نیستند ما به توسعه برسیم؛ چون سود آن‌ها در این است که ما همیشه مصرف‌کننده باشیم و این‌گونه نیست که فکر کنیم کشورهای توسعه‌یافتۀ دنیا دلسوز ما هستند. با خود آمریکایی‌ها هم که صحبت کردم، اول کشور خودشان برای آن‌ها مهم است. 
البته بخشی نگاه بین‌المللی و مسایل بشردوستانه است، اما نگاه آن‌ها به کشورهایی مثل ایران، به‌دلیل ثروت‌های متعددی است که در حوزه‌های نفت، معدن و صنعت دارد. آن‌ها به‌دنبال منافع خودشان هستند و همیشه علاقه‌مندند اوضاع متشنج باشد تا بتوانند از این فرصت، سرمایه‌های کشور را ببرند. مثلاً وقتی فضا آشفته باشد، ایران مجبور می‌شود نفت را زیر قیمت بفروشد؛ بنابراین، امیدوارم در سایۀ جمهوری ‌اسلامی، ایرانی آزاد داشته باشیم.
ضمناً دوست دارم کرمان هم یک شهر گردشگری پررونق باشد. فکر می‌کنم حضور گردشگر خودبه‌خود به شهر نشاط و شادابی می‌دهد. شهر کرمان باید در حوزۀ فرهنگی و گردشگری شناخته شوند، نه با چهرۀ صنعتی و یا دانشگاهی صرف؛ بنابراین، اگر کرمان بتواند چهرۀ گردشگری خودش را معرفی کند و نقش خودش را در این حوزه درست ایفا کند، بهترین اتفاق برای این شهر رقم خواهد خورد.
در حوزۀ گردشگری، یزد نسبت به کرمان جایگاه بهتری پیدا کرده که این اتفاق مباحث مختلفی دارد؛ ازجمله هزینۀ تمام‌‌شدۀ سفر به کرمان است و یا مسایل امنیتی و زلزله‌هایی که برای کرمان مشکل ایجاد کرد، اما باید نقش گردشگری کرمان را احیا کنیم و سهم خودمان را از این حوزه کسب کنیم تا ان‌شاءالله کرمان در این حوزه به جایگاه خاص خود برسد. نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم کرمان در حوزۀ گردشگری جایگاهی بالاتر از اصفهان داشته باشد، اما باید مثل یزد جایگاه خودمان را پیدا کنیم و در مقاصد گردشگری قرار بگیریم.
آرزویی که برای خودم دارم هم، ابتدا این است که بتوانم برای مردم منشأ خدمت باشم تا یک‌سری اتفاقات مطلوب برای کرمان و مردم این شهر رقم بخورد. الان، تمام فکر و انرژی خودم را برای این مهم گذاشته‌ام و امیدوارم بتوانم برای مردم و شهرداری کاری انجام دهم تا وقتی این میز و صندلی را ترک می‌کنم، از من به‌خوبی یاد کنند و نگویند نتوانست کاری انجام دهد یا هیچ اثری نماند. امیدوارم حداقل اگر شهر را آباد نمی‌کنم، خراب‌تر هم نکنم. به نظر خودم، علی‌رغم این‌که از روزی که وارد شهرداری شدم مشکلات اقتصادی روزبه‌روز بیشتر شد، اما توانستیم در حوزۀ درآمدیِ شهرداری کرمان اتفاقات خوبی رقم بزنیم که گزارش آن را به‌زودی منتشر می‌کنیم.
رشد درآمدی شهرداری کرمان در سنوات اخیر با توجه به شرایط خاص اقتصادی کشور، بی‌سابقه بوده و مطمئنم اگر شرایط کشور به همین شکل بماند، می‌توانیم این رشد را ادامه دهیم.
کسی که تجربۀ کار در شهرداری در مدیریت کلان را دارد، خیلی می‌تواند کمک کند، که در سال آینده این تجربه بسیار به من کمک خواهد کرد. سال اول مجبور بودم ملایم حرکت کنم و مراقب باشم تا تمام حوزه‌ها را متوازن رشد بدهم، اما سال آینده بستر آماده است. مثلاً در حوزۀ اتوبوسرانی بخشی از کار انجام شده است؛ بنابراین، سال آینده باید یک‌سری کارهای اساسی‌تری انجام داد و وقت و انرژی من در حوزه‌هایی مثل اتوبوسرانی صرف نخواهد شد.
رضایت مردم کرمان، بزرگ‌ترین آرزوی من است.

اخبار مرتبط
نظرات شما